تو صادقانه گفتی در خانه ی قلبت هیچ جایی برای من نیست
و من بر قلب سنگیت بوسه میزنم ک با من صادق بود...
گاهی وقتا دلم میخاد بگم
من رفتم ...باهات قهرم.....
دیگه تموم... دیگه دوست ندارم ...
و چقد دلم میخواهد بشنود ...
کجا بچه لوس؟ غلط میکنی ک میری .... مگه دست خودته؟
رفتن به این نیست
اما نمیدانم چ حکمتی است ک ادمی ..همیشه اینجور وقتها میشنود...
به جهنم...
این روزها اصلا حواست به من نیست …
دیگر خبری از من نمی گیری
اما با این حال درکت می کنم ،
با “او” بودن تمام وقتت را گرفته است !
حوصله ات که سر می رود ؛
با دلـــــــــــــم بازی نکن ،
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام.
من شکستن نمیدانم ،
ولی هر کس از کنارم گذشت شکستن را خوب بلد بود
دلم را، عهدش را ، غرورم را ، کمرم را..دلم را با نگاه سردش..و
کمرم را.. با رفتنش
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
از تو
خلاصه کردم
ای کاش می شد
یک بار بگویم ” دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم ”
ای کاش فقط
تنها همین یک بار
تکرار می شد!
عــشـق ؛
زیـــــبـاتـــریــن لـــذّتـــیـست ..
کــه بـه وقــت ِ ارتـــکاب ِ آن ..
...
خـــــدا ،
بـــــرای ِ بـــــشر ..
ایــــستــاده “دســـت” مــــــیـزنــــد