حسـ ـ ـ ــ ـرت یعـ ـنے روبـ ـرویـ ـم نشـ ـسته اے
و...
بـ ـاز خیـ ـسے چـ ـشمانم را آن دسـ ـتمال خـ ـشک و بے احـ ـساس پاک
کنـ ـد.
سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ
بـه کــلاغ میــ ــگویــد:
هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن
فقـــط تنهــام نــذار!!
برای نبودن که . . .
همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفته باشی
میتوانی همین جا
...
پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی
اغوشی باش
و مرا ب اندازه تمام اشتباهایم در اغوش بگیر
بدون اینکه حرفی رد و بدل شود
فقط سکوت باشید و یک نگاه
صدای نفست باشد و لبخند
من محتاج چنین ارامشی هستم!!!
کاش میفهمیدی
قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری و بلند بگویی:
بمان...
ن اینکه شانه بالا بیندازی و بگویی:
هر جور راحتی!!!
چه حس قشنگه وقتی میشی مَحرم دل کسی
یکی که بهش اعتماد داری
از دلتنگی هاش برات میگه
از دلتنگیهات براش میگی
اروم میشه
اروم میشی
حسی که هیچوقت به تنفر تبدیل نمیشه
این حس مثل قطره های بارون پاکه
یه وقت هایی از سرما دستام قرمز میشد تا چشمت بهشون میفتاد میگرفتیشون
تو دستات ها میکردی و میگفتی: باز تو دستکشات یادت رفت دختر؟
نمیدونستی اونارو از قصد ته کیفم قایم کردم
چه لذتی داشت دیدن نگرانی تو برای من!!!