دلنوشته ها

دلنوشته ها

از دل نوشته هایم ساده نگذر به یاد داشته باش این « دل نــوشــته » ها را یک « دل » نوشته ...!
دلنوشته ها

دلنوشته ها

از دل نوشته هایم ساده نگذر به یاد داشته باش این « دل نــوشــته » ها را یک « دل » نوشته ...!

בوســت בاشتــטּ یعنــــے:

בوســت בاشتــטּ یعنــــے:

اونے  ڪہ اگہ صــــــב בفعہ ہـم ناراحتــــش ڪنے . . . 

ہــر بــار میـــــــگہ این בفــعہ آפֿــــــریہ ڪہ مے بـפֿـشــــــمت . . . 

و بــازم  با  اפֿــــــم میــاב  توے بغــــــلت . . .

چــہ قــــבر בوســت בاشتم

چــہ  قــــבر בوســت בاشتم 
ویــا ڪسے بوב بـــراے گـــوش בاבטּ و בرב  בل ڪــرבטּ

بمانـב  ڪہ  آنقـבر فاصلہ زیاב شـבه ڪہ ہر چہ فریاב میزنم

گویــا صـــבایم را نہ "تـــو" میشنوے و نہ ہیچ ڪس בیگر

 
تـمام בلتنــگے ایـטּ روزہا را با ڪسے تقســیم مے ڪرבم

آقا پسری که


آقا پسری که به عشقت میگی میذاری ببوسمت ؟

برای یه دختر خیلی سخته یه نفر دست بهش یزنه ، ببوستش

وقتی عشقت سرشو میندازه پایین و میگه باشه

اینو بدون که براش راحت نبوده

کلی با خودش کلنجار رفته ، کلی همه چیز رو زیرپاش گذاشته و قبول کرده

آهای پسر ایرونی با توام

  ادامه مطلب ...

کاش فقط یک نفر بود که وقتی بغض میکردم ، بغلم میکرد

ومیگفت گریه کنی میکشمتا 



به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری


به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی


اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را


اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را


حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که


بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته


چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند


آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی


شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که


دلشکسته ام


نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر


میسوزاند دلم را


گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای



رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم


خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!


آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را


پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را


اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در


قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم


میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …


شاید بتوانم فراموشش کنم…

اما صد افسوس.................

آدم هـا می آینـد


زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد ...


امـا

فاجعه ی زندگی تــو


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن ِ تـو


چنـان تـه نـشیـن می شـود

 

کـه تـــو می میـری


در حالـی کـه زنــده ای ...

باور کرده ام


که بی تو هم زندگی می گذرد،،


دلم دیگرهیچ کس را


 نمی خواهد  جز


 تنهایی

در دسترس بودنت دیگر برایم ارزش ندارد..............

دیگر نه مشترکی...

نه مورد نظر.........................

با حوصله بخونش تا آخره آخرش


پسر:ضعیفه دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم
دختر:تو باز گفتی ضعیفه؟؟؟؟؟؟
پسر:خب...منزل بگم چطوره؟؟؟؟؟
دختر:واااااااای .... از دست تو...
پسر:باشه...باشه...ویکتوریا خوبه؟؟؟؟
دختر:اه اصن باهات قهرم...
پسر:باشه بابا...تو عزیز منی....خوب شد؟؟؟...آشتی؟؟؟؟؟
دختر:آشتی...راستی گفتی دلت چی شده؟؟؟
پسر:دلَم؟!...آها از دیشب تا حالا یکم پیچ میده...
دختر:واقعا که... 

پسر:خب چیه...نمیگم...مریضم اصن...خوبه؟؟؟؟؟؟؟

دختر:لوووووووووووس...
پسر:ای بابا...ضعیفه...اگه اینبار قهر کنی ناز کش نداری ها؟!
دختر:بازم گفت این کلمه رو...
پسر:خب تقصیر خودته...میدونی اونایی که دوست دارم اذیت میکنم...
هی نقطه ضعف دستم میدی...
دختر:من از دست تو چیکار کنم؟؟؟؟؟
پسر:شکر خدا........!دلم پیچ میخورد چون تو تب و تاپ ملاقات تو بودم...

لیلی قرن 21 من...
دختر:چه دل قشنگی داری...چه قدر به سادگی دلت حسودیم میشه...
پسر:صفای وجودت خانوم...
دختر:میدونی...دلم تنگه...برای اون همه پیاده روی هامون...برای سَرک
کشیدن تو مغازه کتاب فروشی و ورق زدن کتابها...برای بوی کاغذ...برای
شونه به شونه باهات راه رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه...
آخه هیچ زنی...
مردی مثل من نداره...!!!
پسر:میدونم...میدونم...منم دلم تنگه...برای دیدن اسمون تو چشمای تو...
برای بستنیهای شاتوتی که با هم میخوردیم...برای خونه ای که تو خیال
ساخته بودیم و من مَردش بودم...؟؟؟؟!!!!
دختر:یادته همش بهم میگفتی خاتون؟؟؟
پسر:آره یادمه...آخه تو منو باد دخترای ابرو کمون قجری مینداختی...
دختر:ولی من که بور بودم...
پسر:باشه فرقی نمیکنه...
دختر:آخ چه روزایی بود...دلم برای دستای مردونت که تو دستام گره میخورد
تنگ شده...مجنون من...
پسر:....
دختر:چت شده؟چرا چیزی نمیگی؟
پسر:...
دختر:نگاه کن ببینم...!منو نگاه کن...
پسر:...
دختر:الهی من بمیرم...چرا چشات نمناک شده؟الهی من فدات شم...
پسر:خدا ن...(هق هق گریه)
دختر:چرا گریه میکنی؟
پسر:چرا نکنم؟هان؟
دختر:من دوست ندارم مرد من گریه کنه...جلوی این همه آدم..
بخند دیگه...
بخند زودباش...
پسر:وقتی دستاتو کم دارم چطور بخندم؟...کی اشکامو کنار بزنه که
گریه نکنم؟؟؟
دختر:اگه گریه کنی منم گریه میکنما...
پسر:باشه...باشه...تسلیم...ولی نمیتونم بخندما...
دختر:آفرین حالا بگو کادو ولنتاین برام چی خریدی؟؟؟
پسر:تو که میدونی...من از این لوس بازیا خوشم نمیاد...ولی امسال
برات کادوی خوبی آوردم...
دختر:چی؟...زودباش بگو...آب از لب و لوچم آویزون شد...
پسر:....
دختر:باز دوباره ساکت شدی...؟؟؟
پسر:برات کادووووووووو...(هق هق گریه)...یه دسته گلایل و یه
شیشه گلاب!
یک بغض طولانی آوردم!!
تک عروس گورستان!!
پنج شنبه ها دیگه خیابون بدون تو صفایی نداره!!
اینجا کنار خانه ابدیت میشینم و فاتحه میخونم!!
نه...اشک و فاتحه!!
نه...اشک و دلتنگی و فاتحه!!
نه...اشک و دلتنگی و فاتحه و خاطره های نه چندان دور...!!!
امان...خاتون من تو خیلی وقته که...
آرام بخواب بانوی کوچ کرده من...
دیگه نگران قرص های نخوردم...لباسهای اتو نکشیده ام...صورت
پف کرده ام از بی خوابیم نباش!!!
نگران خیره شدن مردم به اشکهایم نباش...!!
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم....!!!!*

صدایِ تو...


دیدنِ تو...


بوسیدنِ تو...


در آغوش کشیدنِ تو...


حتی...


فکر کردن به تو برای من آرامش بخشه...